تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
بدون شرح...
جاذبه ی کشنده ی زمین مرا رها نمیکند تیغ را با دستان لرزان برمیدارم تا کار را تمام کنم...

و تو ای نویسنده تا کی می خواهی ناشناس باقی بمانی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 13:48 توسط امیرحسین |

از طرف سکوت...
...و انجا که چوب حراج را بر دلها می زنند تنها انسان بودن و شرافت می تواند التيام بخشد...
+ نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 13:38 توسط امیرحسین |

از کلام چارلی برایت مینویسم :
دخترم انسان باش . زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن . هزار بار قابل تحمل تر از بی عاطفه بودن است .
میدونم شاید "دخترم " بی ربط باشد اما مهم مفهوم جمله است ....
+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 17:47 توسط امیرحسین |

جواني نکرده‌ام که حسرت بخورم،

 

پير به دنيا آمده‌ام،

 

اگر هنوز زنده ام

 

فرصت مرگ نمي‌دهند...

+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 1:16 توسط امیرحسین |

مصلحت...

مصلحت ، این تیغ بی رحمی که همیشه حقیقت را با آن ذبح شرعی می کنند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:47 توسط امیرحسین |

از طرف آذر...

با تو نه آغاز شدم و نه به انتها رسیدم٬ با تو آموختم که آنچه دوست

میداری همیشه آنگونه نیست که می اندیشی ٬ و آموختم هر چیز را

همانگونه که هست باید پذیرفت نه آنگونه که دوست داری.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:37 توسط امیرحسین |

مرا محکوم کردند...
                                    چون دستم بوي گل مي داد

مرا به جرم گلچيني محكوم كردند

 ولي

كسي فكر نكرد

كه شايد

گلي كاشته باشم

+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 23:14 توسط امیرحسین |

در حيرتم...

در حيرتم از  مرام اين مردم  پست
اين طايفه  زنده کش  مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا رفت به عزت ببرندش سر دست

+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 1:23 توسط امیرحسین |

اشتباهات...

اشتباهات انسانهای بزرگ قابل احترام است . زیرا ثمر بخش تر از حقایق انسانهای کوچک است.

+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:54 توسط امیرحسین |

 از دشمني که سرنوشت را عوض کند چگونه ميتوان گذشت و دوباره او را پذيرفت؟

 به ما آموخته اند که:کل يوم عاشورا،کل ارض کربلا...

 اگر هر روز عاشورا و هر جا کربلاست،هرجا مهر و وفا و پاکي و عشق هست،حسين(ع) نيز همانجاست و هر جا که از ترس و تعلق بتوان گذشت و پاي پيمان ايستاد،همان جا کربلاست.

اکنون حسين به کربلا رسيده است،راستي ما کجاييم؟

حر هر چند بسيار دير آمد اما سرانجام رسيد

دير رسيدن چاره دارد با نرسيدن چه کنيم؟...

 

+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت 0:58 توسط امیرحسین |

جّن و ملك بر آدميان نوحه ميكنند

                                   گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 14:52 توسط امیرحسین |

بايد انتخاب كرد:

در نبردِ هميشه ي تاريخ و هميشه ي زمان و همه جاي زمين،
همه ي صحنه ها كربلاست و همه ي ماهها محرم و همه ي روزها عاشورا!
بايد انتخاب كرد:
يا خون را،يا پيام را... يا حسين بودن را،يا زينب بودن را....
يا آنچنان مردن را.......
يا اينچنين ماندن را !!!

و تنها اين دو راه ،  راه رستگاريست....

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 21:10 توسط امیرحسین |

افسوس....(از طرف یک بی طاقت خسته)...
 

به كوچه مي گريزم تا در سياهيِ جمعيت گم شوم،

تا در هياهوي شهر صداي سرزنش خويش را نشنوم !

خلقِ بسياري انبوه شده اند و شهر آشفته و دردناك مي گريد!

عربده ها و ضجه ها و علم و صليب و تيغ و زنجيري كه ديوانه وار

بر سر و روي و پشت و پهلوي خود مي زنند .......

 

همه جا پيشاپيشِ خلايق، تنها و آواره به هر سو مي دوم.

مي پرسم،

با تمامِ نيازم مي پرسم،

غرقه در اشك و درد....

                              اين مرد كيست ؟!

                                               دردش چيست ؟!

اين تنها وارثِ پرچمِ سرخِ زمان.... تنها چرا؟؟؟

                                                  چه كرده است ...؟

                                                          چه كشيده است ....؟

به من بگوئيد....

            نامش چيست؟؟؟

 افسوس....

هيچ كس پاسخم را نمي دهد ! !

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 14:46 توسط امیرحسین |

هدف...
بال رفتن که شکست

 هدف گم نشده ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 13:50 توسط امیرحسین |

حسرت...
پروانه ;

در حسرت خورشيد سوخت

شمع بهانه ای بیش نبود...!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 21:21 توسط امیرحسین |

حرمت بال...

پرنده اي كه بي پرواز

نشسته است

حرمت بال را

شكسته است...!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 1:10 توسط امیرحسین |

عشق...

و عشق یادگاری است که

زمانی دور

     از بوسه آفتاب و خدا

     بر جای ماند ....

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 1:44 توسط امیرحسین |

گذرگاه خیمه شب بازی دهر

باهمه تلخی وشیرینی خود می گذرد

وخاطره ها چه شیرین چه تلخ دست نخورده به جا می ماند؟...


 

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 6:9 توسط امیرحسین |

زمان را که گم کنی ...
پای صلیبش را که موریانه خورد

         عصایش اژدها شد و او را بلعید

ولی او فقط در فکر کشتی بود 

      که از چاه بیرون آید...

زمان را که گم کنی

دیگر پیامبر نیستی...

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 6:4 توسط امیرحسین |

درود بر اسطوره پاكي و صداقت

اين حسين كيست ....؟!

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384ساعت 20:9 توسط امیرحسین |

به يکديگر لبخند می زنيم...

تو را زنده های مرده به اسارت گرفته اند
و مرا ارواح زنده ها
و ما

از پشت ميله های نامرئی اين بی انصافی

به يکديگر لبخند می زنيم
تا از لرزش زلالی چشمهايمان
دوباره اميد عبور کند...

+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384ساعت 5:0 توسط امیرحسین |

بزرگان از مرگ چی میگن:

مرگ یک انسان یک تراژدی است.

ولی

میلیون ها مرده رقمی بیش نیست!!!

(استالین)

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 13:28 توسط امیرحسین |

طوفان

غافلان همسازند

تنها طوفان كودكان ناهمگون مي زايد

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 1:37 توسط امیرحسین |

چيزي از گونه فراموشكاران...

وقتي تو زندگيت يه چيز مهم بدست آوردي

گمان نكن كه بايد همه چيز را فراموش كني

هر چند آدمي چيزي از گونه فراموشكاران است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 4:20 توسط امیرحسین |

نياموخته ها...


ياد گرفته بودم ديگران را دوست داشته باشم .
بر من ياد داده بودند بر ديگران عشق بورزم و در كارها ياريشان دهم .....
آموخته بودم اميد داشته باشم،اميد بر زندگي ،اميد بر آينده .....
بزرگ شدم ،كم كم شاهد حقايقي بودم كه نياموخته بودم :!!
ديگران را دوست داشتم در همه موقع
اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتياج!!!
در كارها ياريشان دادم
اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام زدند!!!

صداقت و يكرنگي را در يك دست بر آنها هديه كردم

اما با دست ديگر دروغ و دو رنگي را تحويل گرفتم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:35 توسط امیرحسین |

فريب خورده بودم...

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. اما حرف‌هايش شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌ عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد...

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه اش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم....

  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 13:57 توسط امیرحسین |

بنگر

روزی کودکانم را خواهم گفت:

من از زير آوارها می آيم

با خاطری شکسته و

قلبی خونين

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 2:20 توسط امیرحسین |

فروغ فرخ زاد....

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدان های خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم...!!

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک نخواهد برد

                                              پرواز را بخاطر بسپار

                                               پرنده مردنی است

+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 18:12 توسط امیرحسین |

امروز...
آنقدر لبخند بر لب زدند و

خنجر از پشت

که عادت کردیم به بوی آروق

میان هر حرف عاشقانه

نسیم صبح

که حکایت یار داشت

بوی جسدهای در بستر دارد

به اولین لبخند هیچ نوزاد هم

نمی شود دل خوش کرد....

+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 1:51 توسط امیرحسین |

تویس اسمیلی
گفتن هر کلام و چگونگی بیان آن اثری ماندگار بر روی شنوندگان دارد. فهرست واژه های خود را بسط و گسترش بده، نفوذ خودت را روی دیگران بیشتر می کنی...
+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 23:40 توسط امیرحسین |

از طرف یک ناشناس....
شمع ‘ دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت:

گفت : ای عاشق دیوانه ‘فراموش شوی!!!

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد.....

گفت : دیری نکشد .تو نیز خاموش شوی.

+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 1:45 توسط امیرحسین |

فرقِ من و پروانه در عالم به دو چيز است :

                                    پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت !

پروانه به يك سوختن از شمع جدا شد،

                                    بيـچـاره دلِ من! كه در ســوز و گـداز است !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:29 توسط امیرحسین |

من جدي جدي عاشق ميشم...!

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند...

 و گنجشکها جدي جدي مي ميرند...

 آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند...

 و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:24 توسط امیرحسین |

بدون شرح...

غم هم اگر تركم كند تنهاي تنها مي شوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:2 توسط امیرحسین |

در روياهايم ديدم كه  با خدا گفتگو مي كنم .

پرسيدم : (( چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟))

خدا پاسخ داد: (( كودكيشان))

  اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند ،

  عجله دارند كه بزرگ شوند

  و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند.

  اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند.

  و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند

  و حال را فراموش مي كنند

  و بنا بر اين نه در حال، زندگي مي كنند و نه در آينده

  اينكه آنان به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند

  و به گونه اي مي ميرند كه هرگز زندگي نكرده اند...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 10:20 توسط امیرحسین |