تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
دوستان عزیزم سلام...
 

سال ۱۳۸۴ با تمام زیبا ییها و نازیباییهایش به پایان رسیده ....

و باید از نو شروع کرد و همه چیز را به راستی و از نو بنیان نهاد

امیدوارم این بهار، انگیزه ای باشد برای بهتر بودن...

نکته ای که خیلی من رو ناراحت کرده این که به علت مسافرت شاید نتونم تا روز ۱۳/۱/۱۳۸۵ وبلاگ رو آپ کنم امیدوارم من رو ببخشید....

در ضمن متنی رو که در پست پیش آوردم به خاطر روز تولدمه

برای همه هر چه خوبیست از خدا آرزو می کنم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 12:59 توسط امیرحسین |

عمر بیست و یک ساله ...
پنجره را گل می زنم!

در را ديوار مي‌كشم!

روزنه ها را لكه مي گيرم

توپ را برمي دارم

به خود گل مي زنم

بيست و يك بر هيچ!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 12:47 توسط امیرحسین |

سعي كنيد آن چيزي را كه دوست داريد به دست آوريد وگرنه بايد آن چيزي را كه بدست مي آوريد دوست بداريد

 

شكسپير

+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 2:16 توسط امیرحسین |

الهي آن كس كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت .الهي تنهاترين تنها كسش در تنهاترين تنهايئش تنهاي تنهايش گذارد
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 22:58 توسط امیرحسین |

اندوهگين مباش...

 زندگي دو روز است: روزي با تو و روزي بر تو پس روزي كه با توست مغرور نشو و روزي كه برتوست اندوهگين مباش...

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 18:39 توسط امیرحسین |

باز هم چشمان تر

باز هم بغضي شكسته در گلو

باز هم فريادي اندر يك سكوت

باز هم حرفي ز درد

روي صحبت با خداست

خالق بازيگران، كارگردان رمان زندگي

نقش‌هاي خوب و بد

حرف من يك جمله است:

نقش من آيا خدا بي نقشي است؟

+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1384ساعت 12:44 توسط امیرحسین |

آزادی ...
آزادي حقيقي آن نيست كه هر چه ميل داريم انجام بدهيم بلكه آنست كه آنچه را كه حق داريم بكنيم
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 13:40 توسط امیرحسین |

مورچه...

مورچه‏اى بر صفحه كاغذی مى‏رفت.
از نقش‏ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد.
آيا اين نقش‏ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در
اين انـديـشه بود كه نـاگاه قـلمى بر كـاغـذ فرود آمد و نـقشى ديگر گذاشت. مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ.
نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد.
گفتند: كدام حقيقت؟
گفت: بر من كـشـف شد كه كـاغـذ از خود، نـقـشى نـدارد و هر چه هست از گـردش قـلم است. ما چون سـر بـه زير داريم، فقـط صفحه مى‏بينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مى‏چرخد و نقش و نگار مى‏آفريند.
در ميان مورچگان، يكى خنديد. سبب را پرسيدند. گفت: اين كشف بـزرگ را من نـيـز كرده بـودم؛ پـس از عـمـرى گشت و گذار بر روى صـفـحات، دانستم كه آن قـلم نـيز، اسـيـر دسـتـى است كه او را مـى‏چرخاند و به هر سوى مى‏گرداند. انـصاف بـده كه كشف من، عظيم‏تر و شگفت‏تر است.
همگان اقـرار دادند به بزرگى كشف وى. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مى‏پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش‏ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى‏اند.
اين بار، مورى ديگر گريست. موران، سبب گريه‏اش را پرسيدند.
گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى‏زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير. ندانم كه آيا آن اميرى كه قـلم را مى‏گرداند، به واقـع امـيـر است، يا او نيـز اسير امير ديـگرى است و اين اسـيران، كى به امـيـرى مى‏رسـنـد كه او را امير نيست؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 2:48 توسط امیرحسین |

مي گن گناهه...
 وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است.... وقتي که خنديديم گفتن ديونه است..... وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره... وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش.... وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه...... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه ....

حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه...

+ نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 15:31 توسط امیرحسین |

از طرف عادل...

روزي از روزها ، شبي از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هرچه بيش تر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تاهرچه ديرتر بيفتم هرچه دورترو ديرتر بميرم نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه پيش از آنکه مي توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 11:26 توسط امیرحسین |

آنکس که بداند
آنکس که بداند و بداند که بداند | اسب شعف از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند | بيدار کنيدش که بسي خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند | لنگان خرك خويش به منزل برساند آنکس که نداند و نداند که نداند | در جـهـل مرکب ابــد الدهر ب‍‍‍‍ماند...
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:46 توسط امیرحسین |

از طرف حسن...
اما٬

درخت همان درخت است٬

و سایه همان سایه٬

بگذریم که گاهی٬

تابستان است و سایه دلپذیر٬

و زمانی٬

زمستان است و سایه دل آزار.

آری٬

این دل من و توست٬ که می چرخد

و این زمانه است٬ که دگر می شود

اما٬

درخت همان درخت است٬

وسایه همان سایه...

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 14:2 توسط امیرحسین |

از طرف عادل...
 اگر میدانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد، مهم نیست که او مال تو باشد، مهم این است که فقط باشد: زندگی کند، لذّت ببرد و نفس بکشد...
+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 21:33 توسط امیرحسین |

به نام دل

شبی بود بی پايان اما روبه آغازی دوباره
کابوس بود يا رويا...
اشک و لبخند
٬ شيدايی و مستی٬
بغض و آه و حسرت...جمع اضداد بود...
هرچه بود
٬ هرچه شد٬ هرچه گفت....

  تمنای نگاه مرا نديد... و شايد هيچگاه فرصتی نتوان يافت تا ناگفته هارا با نگاهی به هم هديه کنيم.....

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 1:25 توسط امیرحسین |

از طرف عادل ...
 اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت،  عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 12:16 توسط امیرحسین |

از ته دل فریاد زد : خدایا کمکم کن ...!

 

 کوه نوردی می خواست  به قله بلندی سعود کند.                                            پس  از سالها تمرین  و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند ، شکوه و عظمت پیروزی را  پیش روی خود آمرد تصمیم گرفت  صعـود خود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را  زمانی آغاز کرد  که هوا رفته رفته  به تاریکی  میرفت  ولی قهرمان  ما به جای آنکه  چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند  به صعودش ادامه داد تا این  که هوا کاملا تاریک شد . به جز تاریکی هیچ چیز  دیده نمی شد ، سیا هی  شب همه جا را پوشانده بود  و مرد نمی توانست چیزی ببیند  حتی ماه و سـتارگان  پشت انبوهی ابـر پنهان شده بودند.

 کوهنورد  همان طور که  داشت  با لا میرفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود  پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد !

سقوط همچنان ادامه داشت  و او  در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی  خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد . داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه هی درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش  شد.

 در آن لحظات سنگین سکوت ، که هیچ امدادی نداشت  از ته دل فریاد زد : خدایا کمکم کن !

  - ناگهان ندایی از دا آسمان پاسخ داد :

 - از من چه می خواهی؟

- واقعا فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم ؟

- البته ! تو تنها کسی هستی  که می توانی مرا نجات دهی .

- پس طناب دور کمرت را ببر ! 

و بعد سکوت عمیقی همه جا را  فرا گرفت .

ولی هر چه زمان می گزشت مرد محکم تر  طناب را می گرفت  و آن را می فشرد

 

روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که  طنابی به دور کمرش حلقه شده  بود  و تنها دو متر  با زمین  فاصله داشت . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 14:14 توسط امیرحسین |

چه خوشبخت است کلاغ ...!!

همه تیرها

به مقصد قناری

پیش خرید شده اند!!!

چه خوشبخت است کلاغ

با داشتن

امتیاز انحصاری کل آسمان

+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 14:16 توسط امیرحسین |

از طرف آواژيك...
        ... خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش و

        نماند هیچش الا هوس قمار دیگر ....

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:35 توسط امیرحسین |

لحظات شادی خدارا ستایش کن،لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدارا مناجات کن ، لحظات درد آور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خدا را       شکر کن...

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:30 توسط امیرحسین |

سادگي در كارها نشانه ي اوج كمال است.... بسياري از انسانها از ترس آنكه معمولي به نظر بيايند

... از طبيعي بودن خود واهمه دارند

 

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 12:21 توسط امیرحسین |

از طرف یک دوست...

 

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود
درهر ايستگاهی که قطار می ايستاد کسی گم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زيرا سبکی قانون راه خداست
قطار که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ايستگاه بهشت رسيد
پیامبر گفت: اینجا بهشت است و من ؛ شادمانه بیرون پریدم. اما تو پیاده نشدی!!!؟؟؟
و من نفهمیدم. قطار دور شد و رفت
و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟ و او گفت: نه ؛قطار به سوی خدا

 می رود و خدا به آنان می گوید:

درود بر شما....  راز من همین بود.آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و من........

 

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 17:27 توسط امیرحسین |

روز ی قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.خدا گفت:چيزي از من بخواهيد؛هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب کنيد؛زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.
نه بالي و نه پايي،نه آسمان و نه دريا؛تنها کمي از خودت،تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:آن که نوري با خود دارد،بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي.و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک،بهترين را خواست؛زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
***
هزاران سال است که او مي تابد.روي دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست،چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده....
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 8:49 توسط امیرحسین |

یادم باشد...
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بي راه باشد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد باشد ...
+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 0:2 توسط امیرحسین |

اگر غم را چو آتش دود بودي

جهان تاريك بودي جاودانه...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 22:59 توسط امیرحسین |

سرکار خانم ..... یا آشغال نمی دونم هدفتون از این پنهان کاری چیه

این جا تو این وبلاگ من جملات و اشعار قصار رو جمع آوری می کنم

برای همین از پاسخ دادن به نظرات افراد امتناع می ورزم

اونم به خاطر محیط وبلاگ..!!

و نظراتم رو یا در وبلگ و یا در  Email شخصیشان مینویسم

و دیگر نکته اینکه نوشته ای که از طرف رضا نوشته بودم رو خودم نوشتم ولی این نوشته از طریق دوستم رضا بدستم رسیده بودش و به هیچ عنوان قصد توهین و یا بی احترامی ندارم...

امیدوارم سوی تفاهم نشده باشه...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:9 توسط امیرحسین |

رنج دنیا...
آنچنان رنجی که دنیا با دل ما میکند   با دل هر کس کند او ترک دنیا میکند
با خودم گویم که فردا ترک دنیا میکنم   چونکه فردا میرسد امروز و فردا میکنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:0 توسط امیرحسین |

از طرف رضا...
من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم

که نا کس ، کس نمی گردد بدین بالا نشستن ها ....

+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 21:39 توسط امیرحسین |