تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟...

اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 0:56 توسط امیرحسین |

داستان همان یک نفر ...

یک نفر حرفی برای گفتن نداشت،دیگری آنقدر حرف داشت که نمی شد زد؛

 

هر دو سکوت پیشه کردند.

 

یک نفر توان نقاشی نداشت،دیگری،نقاشی توانش را نداشت؛

 

هر دو پست مدرن شدند.

 

یک نفر منطق نمی فهمید،دیگری منطق را؛ هر دو عارف شدند.

 

یک نفر می خواست معروف نشود،دیگری می خواست بشود؛

 

هر دو اسم هنری انتخاب کردند.

 

یک نفر خیلی سرش شلوغ بود،دیگری خیلی بیکار؛ هر دو مرخصی گرفتند.

 

یکنفر همه را می زد،دیگری،همه او را می زدند؛ هر دو پاسبان شدند.

 

یک نفر قانون را زیر پا می گذاشت،دیگری بی قانونی را؛هر دو طرفدار

 

قانون شدند!یک نفر دنبال هدف می گشت،دیگری به دنبال وسیله؛هر دو

 

فیلسوف شدند.یک نفر بقیه را دوست داشت،دیگری از بقیه بدش می آمد؛

 

هر دو هم حزب شدند.یک نفر زیاد زیبایی دیده بود،دیگری تنها یکبار؛

 

                            هر دو عاشق شدند....

 

 

                                                                                                      منبع:    http://www.shararehgolpayegani.blogfa.com       

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 14:58 توسط امیرحسین |

هوس ...
لحظه خطر ناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 14:49 توسط امیرحسین |

...
 لحظه هميشه گذراست و خاطره هميشه ماندنی، و من بود و نبود و عشق و ابديت را به نگاهی می فروختم، اگر خاطره هميشه گذرا بود و لحظه هميشه ماندنی...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 11:59 توسط امیرحسین |

بدون شرح...
در زماني كه وفا قصه برف به تابستان است به چه كس بايد گفت با تو خوشبخت ترين انسانم؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 23:47 توسط امیرحسین |