تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
من هم یک روز...
من هم یک روز می‏توانستم با پرنده‏ها درد دل کنم، باور نداری؟
از مرغ عشق بپرس چرا عاشق شد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 12:45 توسط امیرحسین |

امروز صبح...
 

امروز صبح سطل زباله‏ی دخترک پر از گل‏های سرخ تازه‏ای بود که بوی عشق‏های مرده را می‏دادند.‎

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:23 توسط امیرحسین |

ولنتاین ...
Happy Valentine

سلام     سلام     سلام

امروز ۲۷ بهمن (۱۷فوریه ) : خب یک روز از ولنتاین گذشته ( البته ولنتاین فرنگی )

اما پس فردا ۲۹ بهمن مصادف با ولنتاین پارسی (روز سپندار مذگان در تقويم

جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! )اگر جشن والنتاين در مغرب زمين به سه قرن پيش از ميلاد برمی گردد،

روز عشق در ميان ايرانيان متعلق به بيست قرن پيش از ميلاد است.

در کتاب ابوریحان بیرونی در خصوص این روز آمده است که «این جشن ویژه زنان و
روز ارج گذاشتن به زنان نیکوکار بوده که در آن از شوهران خویش پیشکش دریافت
می کرده اند، از این رو آن را جشن مزدگیران نیز می خوانده اند.» شادی، تفریح،
عشق ورزی، قدردانی، هدیه و پیشکش دادن و یاری رساندن، به خصوص در مورد
زنان، به دوش گرفتن وظایف زنان توسط مردان و استراحت کامل آنان از کار و تلاش
به پاس تلاش یک سالشان از مهمترین مشخصه های این جشن است.
سپندارمذ تنها نمونه ای از شکوه و زیبایی پشتوانه های فرهنگی ایران است که

به فراموشی سپرده شده است. ولی این مختصر داشته غربیان است که با این
سرعت و وسعت جهان را سیر نموده و چهره ای جهانی به خود گرفته و توانسته
بی هیچ چالشی مانند بسیاری از سنت های فکری و رفتاری آن دیار، آرام و بی

صدا وارد زندگی و فرهنگ جوامع مختلف شود و همه را هم صدای خود کند. دلیل

این امر چه می تواند باشد؟ توان اقتصادی و سیطره صاحبان ولنتاین به فناوری

معاصر ارتباطات و وسایل ارتباط جمعی و قوی تر عمل کردن آنها به واسطه این امکانات، نبود خودباوری ما و عدم تلاش برای شناخت و ماندگاری گنجینه های فرهنگی خود یا در وجود نداشتن شرایط و زمینه گسترش جشن ها و مناسبات نشاط آور، جذاب و منطبق با روحیات، نیازها و سلایق مردم.

               راستی امروز ۲۷ بهمن ... همین جوری   .....  تولدم مبارک

                                                                         نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 17:27 توسط امیرحسین |

چند کاغذ پشت سبز ...
این عدالت نیست میان من که رایگان تنم را وامی‏گذارم با دیگران، تنها همین چند کاغذ پشت سبز تفاوت باشد...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 0:18 توسط امیرحسین |

خودم مرداب شدم...
 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:9 توسط امیرحسین |

ويليام شکسپير :
 چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:42 توسط امیرحسین |

دشوارترین باور ...

دشوارترین باور

                         پذیرش باطل بودن چیزی است که

به گمان حق

                        هستی خویش را به پای آن ریخته ایم ...

                                                                نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 19:8 توسط امیرحسین |

فریادی در شب ....
نگاه کن!
شهر تاریکست.
چراغی روشن نیست.
کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست.
عشق مرده!
صداقت سوخته!
عاطفه پژمرده!
ایمان گمشده!
وجدان خوابیده!
عدالت در بند!
امید بر باد!
خدا از یاد رفته است.
هر کس بتواند بخورد می خورد!
هر کس بتوان ببرد می برد!
هر کس بتواند بزند می زند!
آن کس که فکر می کند.
می بیند.
می فهمد.
و بدنبال چراغ می گردد.
باید با بغض و رنج سکوت کند.
بیدار! باید بخوابد.
چاره ای نیست.....

                                منبع                نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 19:9 توسط امیرحسین |

حكايت جالبيست ...
حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 23:3 توسط امیرحسین |

...
سه دسته از مردم براي من مفيد بوده اند : آنانکه دوستم داشتند ، بدخواهانم و آنانکه نسبت به من بي اعتنا بودند . آنانکه دوستم داشتند به من محبت آموختند ، بدخواهانم حزم و احتياط يادم دادند و از آنانکه نسبت به من بي اعتناء بودند غرور را ياد گرفتم .

جبران خليل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 11:1 توسط امیرحسین |

فرصت زیستن ...

هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمی اید مگر سال دیگری در پیش باشد.
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گل های عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فر صت بودن هست......

                                                                         نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 13:0 توسط امیرحسین |

ما ...
زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 1:25 توسط امیرحسین |

اما ....
ظرف زیبایی شکست بند زدندش . . .

 ظرف شد اما....

 زیبا نشد...

 

+ نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385ساعت 1:15 توسط امیرحسین |

راستي نگفتي رسم تو نيز چنين است؟

 

هي فلاني...؟ ...مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند..... مي مانند..... عادتت مي دهند..... و مي روند.... وتو در خود مي ماني .... و تو تنها مي ماني.... راستي نگفتي رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 11:39 توسط امیرحسین |

نیلوفر ...
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

                                                             سهراب

                                               نوشته شده توسط رضا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 22:31 توسط امیرحسین |

بدون مقدمه...
 

      اين حسين كيست ...؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 21:31 توسط امیرحسین |

خاطره ی ستاره ی خوشبختی ...
افسوسی نیست که چرا

       ستاره ی خوشبختی از دور سوسویی زد

در ناپایداری یک شب کوتاه

       که من

                     خاطره اش را

چون فانوس خیالی

         بر سقف شبهای دگر آویخته ام ......

                                                                         نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 13:7 توسط امیرحسین |

خیلی خب بابا تسلیم . خفم کردین حالا ما خوستیم از حالت یکنواختی وبلاگ خارج بشیم

واسه همین هم قالب رو عوض کردم ( که ای کاش نمی کردم  ) .

باشه همه چی برگشت به حالت اول .  خوبه امیر حسین راضی شدی ....

+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 13:6 توسط امیرحسین |

...
سوگند که آرزو داشتم اوّلین و آخرین عشقم باشد امّا افسوس که وسوسه‏ی معشوقه‏ها قوی بود و قلب عاشق مشتاق.
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 3:3 توسط امیرحسین |

آتش و دریا .....
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت. نه ذکر و نه دعا.
نه التماس و نه استغفار
تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی
آری آتش را به امید سوختن  و دریا را به امید غرق شدن بخواه
 
******************************
اینو همینجوری نوشتم ....
 
باور کنیم حرف آراممان نمی کند
وقتی که در به در در پی کسی می گردیم
حرف آراممان نمی کند مگر پیش از خواب
وقتی سخت بخندیم و روز را فراموش کنیم
یا گریه کنیم تا به خواب برویم ........
                                                         نوشته شده توسط رضا
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 13:6 توسط امیرحسین |

جهان سوم از دیدگاه افتخار ایران زمین ....

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه

به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز

بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است

كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 

                                                             * پروفسور محمود حسابي*

 

                                                                نوشته شده توسط رضا

+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:42 توسط امیرحسین |

سیاست...
من قطاری دیدم
که سیاست می برد
و چه خالی می رفت
جای مردان سیاست
بنشانید درخت
تا هوا تازه شود

+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:46 توسط امیرحسین |