تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
داستان من اين‏گونه است...
داستان اين‏گونه بود.
شهرزاد قصه‏گو مي‏گفت: مرغ عشق طاقت دوري جفتش را ندارد، آن‏قدر لب به آب و غذا نمي‏زند تا بميرد.
داستان تو اين‏گونه شد.
تو عاشق چشمان خمار پسري شدي و نيامدي.
داستان من اين‏گونه است.
من سر از سجده برنمي‏دارم تا مبادا فريب چشمان فرشته‏اي را بخورم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 16:51 توسط امیرحسین |

دخترک می‏دانست...
 

دختر فقط وقت درد ماهیانه‏اش در آغوش پسرک می‏خوابید، پسرک نمی‏فهمید چرا دختر تمام ماه در آغوش دیگران می‏خوابد و آغوش او فقط همان چند شب درد‏آلود خریدار دارد.
دخترک امّا می‏دانست درد جسمش را فقط آغوش کسی که روحش را دوست دارد آرام می‏کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 19:55 توسط امیرحسین |

مشکل است...
 

به ياد داشته باشيم: جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نيست، پيدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 21:26 توسط امیرحسین |

نامه ای به یک فاحشه... تلنگری به همه ...

سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم .

 شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام !

 راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.

شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! فاحشه… دعايم کن

                                                                نوشته شده توسط www.siah-mashgh.com

+ نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 15:17 توسط امیرحسین |

تا شب دل گرفت و دل برد...
 

دخترک صبح که بیدار شد تصمیم گرفت آن روز، روز دلبریش باشد. تا شب دل گرفت و دل برد. شب که شد امّا، دلبرها دلش را بردند و خوردند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 15:21 توسط امیرحسین |

زندگی ...

نام زنی که قلبم عاشق او بود  زندگی  است ...

زندگی همچون زنی زیباست .

قلبمان را گمراه می سازد ، روحمان را می فریبد و هوای بودنمان را با عهد و پیمان طوفانی می سازد

اگر خاموش شود ، صبر را در وجودمان می کشد ، و اگر وفادار باشد تحمل را در ما بیدار می سازد

زندگی چون زنی است که در اشکهای عاشق خویش حمام می کند و خویش را از رایحه ی خون کسانی که به باد فنا داده است ، عطر آگین می سازد .

زندگی چون زنی زیبا است که جامه ای از سپیدی روز و خطوطی از سیاهی شب به تن دارد .

زندگی چون زنی است

که با کمال میل قلب انسان را به عنوان یک (( معـشوق )) می رباید وآنرا به عنوان یک ( شوهر))  پس می زند .

 زندگی همچون فاحشه ای است زیبا .

هر کس هرزگی  او را ببیند زیبایی اش را ستایش می کند ...

                                               نوشته شده توسط www.siah-mashgh.com

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 15:39 توسط امیرحسین |

اين اشتباه توست...
 

اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه اوست . اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 20:0 توسط امیرحسین |

سالهاست يواشکي دوست دارم...
 

روز اول خيلي اتفاقي ديدمت... روز دوم الکي الکي چشمهام به چشمت افتاد... هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم... ماه بعد شانسي به دلم نشستي و حالا سالهاست يواشکي دوست دارم...

 

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 14:24 توسط امیرحسین |

تنها ایجاد میشد...
 

من و او قوانین فیزیک را نقض می‏کردیم. در آغوش ما انرژی از حالتی به حالت دیگر تبدیل نمی‏شد، تنها ایجاد میشد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 18:10 توسط امیرحسین |

به خدا خیانت کردم...
 

می‏گفتند شیطان بسیار زشت است، از خدا خواستم شیطان را نشانم دهد.
دیشب شیطان به خوابم آمد، بسیار زیبا بود، عاشقش شدم و به خدا خیانت کردم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:53 توسط امیرحسین |