تبليغاتX
!!!.....کفشهای غمگین عشق.....
ازدواج بدون عشق ...


 

آنجا كه ازدواجی بدون عشق صورت میگیرد حتما عشقی بدون ازدواج درآنجا رخنه خواهد كرد



+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:43 توسط امیرحسین |

پسر نوح و دختر هابیل ...

این مطلب رو یه دفعه دیگه هم گذاشته بودم اما چون مطلب زیبایی بود مجدد و به صورت کامل این بار در وبلاگ قرار میدم.

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز ... غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

 

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.

 من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

 

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،

هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

 

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم.

خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

 

دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد

 

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

 

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.

 گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت

 

من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو

مطمئن تر، دختر هابيل

 

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟

 

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 14:14 توسط امیرحسین |

بادبادک ... بچه ها ...
در گوش باد گفتم که یکی خیلی دلش هوای تو رو کرده ، بادبادک رنگ و وارنگش منتظر یه کرشمه تو مونده ،نری می مونه حسرت به دل

گفت بهت بگم : تو راهه … خیلی زود میاد معطلت نمیزاره…
کاش یه کاغذ باد درست کنی شکل پروانه باشه همه رنگهای خوب خدا را رو بالش نقاشی کنی هفت رنگ ، هفتاد رنگ… اصلاً کاش بشه هر بچه ای هر رنگی رو که دوست داره روی اون نقش کنه … وقتی که باد بیاد ، که میاد ،هر کسی دنبال رنگ خودش ،بادبادک خودش به آسمون نگاه کنه …
……………………………………………………………………………………
روزی که رفت بر باد …روزی که ماند در یاد
یه روز یه کاغذ باد درست میکنم ….قبل از اینکه باد بیاد …

                                                                             

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 14:27 توسط امیرحسین |